به وبلاگ من خوش آمدید


روزهای ما













من که هنوز مادر نشدم اما محمد برای روز زن به یه تبریک بسنده کرد

عوضش من براش هدیه خریده بودم تا بهش ثابت کنم همه جوره بهترین زن دنیام

| نظرات 1 | 9:11 AM جمعه، 7 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


فردا آخرین امتحانم رو میدم

محمد دیگه از امتحان دادنم خسته شده

 همش می گه این امتحانا پس کی تموم می شن

اینطوری شد که اسم امشب رو گذاشتیم شام آخر....

| (نظر بدهید.) | 12:25 PM جمعه، 31 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


چند وقت پیش یکی از بچه ها می خواست ازدواج کنه غصه می خورد و می گفت: آشپزی بلد نیستم!

بهش گفتم: برای ورود به زندگی مشترک آشپزی آخرین هنریه که باید بلد باشی اگه هنر صبوری و ازخودگذشتگی و صداقت رو داری دیگه غصه خوردن نداره!!!

| (نظر بدهید.) | 10:21 AM جمعه، 24 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


به محمد گفتم: می خوام وبلاگمون رو ببندم

آخه وبلاگی که خواننده نداره و کسی در موردش نظر نمی ده به چه دردی می خوره؟

محمد گفت: به درد خیلی چیز ها...

گفتم: مثلا چی؟

گفت:این خودش یه تمرینه! تمرین زندگی مشترک...این که یه جای کوچیک مال توه و تو اونو با یکی دیگه شریکی خودت می نویسی اما اونو یادت نمی ره ... مثل خود زندگی...  

| (نظر بدهید.) | 10:18 AM جمعه، 24 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


دارام شخصیت می خونم و قورمه سبزی درست می کنم

از هر دو تا هم لذت می برم

به افکار کلی فکر می کنم و قورمه سبزی رو ترشی و نمک می کنم و افکار فروید رو می خونم و برنج رو توی پلوپز میریزم واقعا که این برنج شمال چه طعمی داره و واقعا که پنجشنبه ها بودن توی خونه و رسیدن به کارها چه لطفی داره حتی اگه مشغول خوندن شخصیت با افکار فروید و کلی و آدلر و و دیگران باشی ...

| (نظر بدهید.) | 1:01 PM چهارشنبه، 22 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


محمد دیروز به من گفت: چرا دیگه شعر نمی گی؟

یکه ای خوردم؛ بهش خیره شدم؛ واقعا راست می گفت!

چرا من دیگه شعر نمی گم؟

با خودم فکر می کنم: البته قبلا هم خیلی شعر نمی گفتم!

فقط گاهی! اما الان یک سال و سه ماه و دوازده روز ُ یعنی دقیقا از روز عقد من و محمد شعر نگفتم...

یا اصلا به گفتن شعر فکر نکردم... 

| (نظر بدهید.) | 11:32 AM سه شنبه، 21 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


دیشب موقع خواب یکهو هوس کردم درس بخونم کتاب روانشناسی شخصیت رو که باز کردم دوباره یکهو چیزی رو دیدم که تا به حال ندیده بودم این کتابی که من خونده بودم ضمیمه یک کتاب دیگر بود که من اون رو تا به حال نخوندم.دوباره یکهو یک جیغ کوچولو کشیدم (جیغ کوچولو کشیدم چون ممکن بود همسایه بغلیمان از خواب بیدار بشه) و موضوع را به محمدم گفتم محمد فقط لبش رو گزید و نگاه چپی به من کرد من هم خودمو مظلوم نشان دادم که یعنی تقصیر من نبوده تقصیر تو بوده که به جای کتاب ضمیمش رو برام خریدی؟ 
| (نظر بدهید.) | 11:24 AM دوشنبه، 20 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


امروز امتحان روش تحقیق دارم خیلی خوندم اما می ترسم

محمد گفت تو موفق می شی

صبح برام صبحانه حاضر کرد

بعد رفت

گفت صبحانه نخوری فکرت راه نمی افته...

| (نظر بدهید.) | 8:40 AM شنبه، 18 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


امروز صبح زودتر از خواب بیدار شدم؛ ظرف های نشسته دیشب رو شستم و چایی رو دم کردم. باغچه کوچیکمون رو که با چند جعبه میوه روی بالکن درست کردیم آب دادم. و چند دقیقه ای از روی بالکن جاری شدن زندگی رو در خیابون روبروی خونمون تماشا کردم. 

| (نظر بدهید.) | 8:11 AM یکشنبه، 29 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General


  1. اگه یک روز صبح وقتی چشم باز کردی، عزیزترینت بهت بگه من ریشتم، ساقتم، شاختم تو فقط گل من باش چه حسی پیدا می کنی؟

| (نظر بدهید.) | 2:00 PM سه شنبه، 24 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مريم و محمد | موضوع: General